زهره و منوچهر اثری از شکسپیر

زهره و منوچهر اثری از شکسپیر

روزی منوچهر که در جمال صورت و کمال سیرت بی مثل و مانند بود به قصد تفریح و شکار عزم دشت و صحرا کرد.

ماهرخی چشم و چراغ سپاه
نایب اول به وِجاهت چو ماه

کرده “منوچهر”، پدر، نام او
تازه تر از شاخ گل، اندام او

خواست به میل دل و وفق مرام
روز خوش خویش رساَند به شام

چون زهوس های فزون از شمار
هیچ نبودش هوسی جز شکار

اسب طلب کرد و تفنگ و فشنگ
تاخت به صحرا پی نخجیر و رنگ

زهره خداوند عشق از جایگاه بلند و پایگاه ارجمند خود آهنگ زمین و ربودن دل آن جوان نازنین کرد با هزار کرشمه و ناز در چمن دلربا نزول اجلال نمود و بدان سو که منوچهر بود خرامید.

از طرفی نیز در آن صبحگاه
ُزهره بِهین دختر خالوی ماه

آلهه ی عشق و خداوندِ ناز
آدمیان را به محبت گداز

کند ز بر، کسوتِ افلاکیان
کرد به سر مقنعه ی خاکیان

خویشتن آراست به شکل بشر
سوی زمین کرد ز گردون گذر

آمد از آرامگهِ خود فرود
رفت بدانسو که منوچهر بود

از هر سو دام مهر و زنجیر عشق و سلسله ی دیوانگی و دلدادگی بگسترد و با شیوه دلبری با منوچهر آغاز سخن کرد با گرمی دهان و شیرینی گفتاری که داشت از هر دری وارد شد و از هر بخشی بحثی کرد ولی آهوی خود را چنان رمیده و وحشی یافت که به هر مکری که دست میزد از گرفتاری و یاس و نومیدی دست تحسر برهم می زد.

گفت سلام ای پسر ماه و هور
چشمِ بد از روی نکوی تو دور

ای ز بشر بهتر و بگزیده تر
بلکه ز من نیز پسندیده تر

ای که پس از خَلق تو خلاق تو
همچو خلایق شده مشتاق تو

ای تو بهین میوه ی باغ بهی
غنچه ی سرخ چمن فرّهی

چین سر زلف عروس حیات
خال دلارای رخ کائنات

در چمن حسن — گل و فاخته
سرخ و سفیدی به رخت تاخته

قصد کجا داری و نام تو چیست؟
در دل این کوه، مرام تو چیست؟

کاش فرود آیی از آن تیزگام
کز لب این چشمه ستانیم کام

در سر این سبزه من و تو به هم
خوش به هم آییم در این صبحدم

با سوزش عشق خدایی به جوان زمینی باز گفت… آخر ای خوبروی زمینی بر رخساره ی آسمانی من بنگر و ببین که زیبایی و جلالت چگونه در دو چشم من پنهان هستند… خوب ببین و بفهم… اگر حال چنین است چرا لبهای خود را در لبهای من نهان نمی‌کنی… تو و آزرم از یک بوسه؟

زهره، دگرباره سخن، ساز کرد
زمزمه ی دلبری آغاز کرد

کای پسر خوب، تعّلل مکن!
در عمل خیر تأمل مکن!

این سر و سیمای فرح زای من
این فرح افزا سر و سیمای من

این لب و این گونه و این بینی ام
بینیِ  همچون قلم چینی ام

تا به کی آرم به تو عجز و نیاز
آه که یک بوسه و اینقدر ناز!؟

آیا از روشنایی روز در هراسی؟ چشم بر هم نه و من نیز چشم بر می بندم و چون روز را اینگونه برای خود تار نمودیم دیگر لب بر لب نهادن دشوار نیست… بازهم قبول نداری؟ آیا از گرمی آفتاب در تب و تابی؟ بگو تا آنقدر آه سرد از دل برآرم که حدت حرارت کاسته شود. اگر باز می نالی، از گیسوانم سایبان برای چهره دلربایت بسازم و اگر هنوز خشنود نیستی؟ برگو تا آنقدر بگریم و اشک بریزم که آتش خورشید را فرو نشانم. چرا اینقدر سنگدلی؟ این که کاری ندارد بوسه ای برده و بوسه ای برگیر.

گر تو نخواهی که دمد آفتاب
باز کن آن لعل لب و گو متاب

گر به رخت مهر رساند زیان
دامن خود می کنمت سایبان

جا دهمت همچو روان در تنم
گیرمت اندر دل پیراهنم

در شکن زلف نهانت کنم
مخفی و محفوظ چو جانت کنم

دسته ای از طره ی خود برچِنم
باد زنی سازم و بادت زنم

اشک ببارم به رخت آن قَدَر
تا نکند در تو حرارت، اثر

این همه جور ای پسر سنگدل
ای ز دل سنگ تو خارا خجل

آن که تو را این دهن تنگ داد
وآن لبِ جان پرور گلرنگ داد

داد که تا بوسه فشانی همی
گه بدهی گه بسِتانی همی

اگر از این کار زیان دیدی بوسه ات را با ربح پس بگیر و اگر نخواستی سی بوسه ام بخش و یا بوسه ای به طول سی بوسه مرا عطا کن…

تو بستان بوسه ایی از من، مزه
بد شد اگر باز — سر جاش نه

نیست در این گفته ی من سوسه ای
گر تو به من قرض دهی بوسه ای

بوسه ی دیگر سرِ آن می نهم
لحظه ی دیگر، به تو پس می دهم

من که نگفتم تو بده بوسه، مفت
طاق بده بوسه و برگیر، جفت

گاه بده ثانیه بی بیش و کم
گیری سی بوسه ز من پشت هم

گاه یکی بوسه ببخشی ز خویش
مدتش از مدت سی بوسه بیش

خوب میدانم که اکنون دوران عشق بازی توست کیست که لباس نادوخته بر تن کند و یا گٌل از درختی که هنوز به برگی آراسته نیست بخواهد برچیند؟… من خوب می فهمم که تو را هنگام آن رسیده که در دریای بیکران عشق وارد شوی و ببینی که چگونه در آتش مهرت می سوزم و از بهر یک بوسه این‌قدر در راز و نیازم…

تازه جوانی تو، جوانیت کو؟
عید بود، خانه تکانیت کو؟

گر نه پی عشق و هوا داده اند
این همه حسن از چه تو را داده اند؟

کان — زِ پی بذل زر آمد پدید
شاخه برای ثمر آمد پدید

نور فشانی است غرض از چراغ
بهر تفرج — بود آئینِ باغ

دُرّ ثمین از پی تزیین بُود
دختر بکر از پی کابین بُود

هر رطبی را که نچینی به وقت
آب شود بعد به شاخ درخت

حیف نباشد تو بدین خط و خال
بر نخوری — بر ندهی — از جمال

شاخ تو پیوند نخورده  هنوز
طوطی تو قند نخورده هنوز

می گذرد وقت، غنیمت شمار!
برخور از این سفره ی بی انتظار!

زآنچه تو را خوب بود در نظر
بوسه من هست از آن خوب تر

تا دو سه بوسه نستانی همی
لذت این کار ندانی همی

اگر چشم هم نداشتم به شنیدن صدای دلربایت اسیر جمال باطن و زیبایی نادیدنی تو می شدم. اگر هر دو را نداشتم هیکل تو در فضا مرا به تیر عشق دچار می‌ساخت… منوچهر با شنیدن این کلمات آتشین همچنان سرد بر جای خود ایستاد و نشانه ای از اسارت در بند عشق از او ظاهر نبود. زهره دو دست را حلقه بر گردنش کرد و او را به زیر آورد و بر روی چمن بخواباند و به خیال اینکه شعله ای از محبت در دلش روشن کند با بوسه های مکرر خود می کوشید که آن را دامن زند تا یکباره خرمن وجود منوچهر را در شعله آتش عشق ببیند.

باز چو این گفت و جوابی ندید
زور خدایی به تن اندر دمید

دست زد و بند رکابش گرفت
ریشه ی جان و رگ خوابش گرفت

خواه نخواه از سر زینش کشید
در بغل خود به زمینش کشید

هر دو کشیده سر سبزه دراز
هر دو زده تکیه بر آرنج ناز

عارض هر دو شده گلگون و گرم
این یکی از شهوت وآن یک، ز شرم

زهره ی طناز به انواع ناز
کرد بر او دست تمتع دراز

عشق به آزرم، مقابل شده
بر دو طرف مسأله مشکل شده

دیری گذشت و زهره از گرمی نومید شد و باز گفت: می خواهی سرت را بر سینه ام گذارم تا ببینی که قلبم چگونه در مهرت آنی آرام نجوید… ببین با حرکات پیاپی خود سینه را به لرزه درآورده و سر کم شور تو را گهواره ای شده که آن را بالا و پایین می‌برد و آرامی می‌بخشد ببین که حسادت چگونه به پاسبانی این مهر در سراچه دل ایستاده، مگر نمیدانی هرجا که عشق خیمه بر افراخت حسادت به پاسبانی می ایستد. پس از این همه سوز و گداز زهره در انتظار آن بود که منوچهر کلمه ای بر زبان راند و به مراد دل زهره از راز درون سخنی گوید و اظهار مهر و محبتی کند، ولی جوان چهره برافروخته گفت عشق چون آفتاب عالم تاب پس از بارانی شدید، راحتی بخش دلهاست، اما شهوت طوفانی کشنده است. سرچشمه ی عشق همیشه تر و تازه و خرم است اما زمستان شهوت و امل از اواسط تابستان شروع می گردد. عشق سراپا حقیقت است و شهوت سراسر دروغ و نکبت. این کلمات را گفت و روی برتافت و آهنگ رفتن کرد. زهره با آنکه نومید شده بود باز به امیدی از وی پرسید که آیا دیدار او به زودی میسر می گردد؟ منوچهر پاسخ داد که فردای آن روز قصد شکار دارد و از گذار به آن چمن و گلزار معذور است. زهره از این سردی و بی اعتنائی چونان آشفته و غمگین شد که چیزی بر زبان نیاورد و از تحسر لب های پر از شهوت خود را همی گزید و از شکست خود بی اندازه دلگیر و افسرده بود و با خود می گفت چگونه است که این آهوی رمیده ی من به شکار حیوانات درنده آرزومند است و از عشق بازی با زهره خداوند عشق بیزار می باشد؟ زهره با نهایت افسردگی دامان منوچهر را رها کرد. منوچهر رفت و زهره را در جهان دوری و غم تنهایی بگذاشت. صبح روز دیگر زهره دشت ها و صحراها را همی پیمود و هر سو از پی گم گشته خود می گشت. مگر نسیم صبا بوی یارش به مشامش رساند، دشت و هامون پیمود و کوه به کوه و دره به دره همی رفت تا آنکه از دور آهنگ شیپورهای شکار شنید. رفت و رفت تا به شکارچیان رسید و دریافت که همراهان منوچهر میباشند از دلدار سراغ گرفت او را به گوشه راغی بردند فهمید که درنده ای پهلوی جوان را در نبرد دریده و اکنون بر روی زمین نیستی خسبیده است فی الحین به بالینش رفت دستش بگرفت و بر لب هایش نگریست و هر دو را سرد و بی رنگ دید. در گوشش داستانهای مهر و محبت باز گفت و وی را همچونان بی اعتنا یافت.مژه های بلندش را گرفته پلک هایش را از هم باز نمود در زیر آنها دو چراغ که روغنش سوخته و دوره ی جلوه و زیبایی شان به پایان رسیده بود، دید با خود گفت آوخ که دیروز دو آیینه صاف بی زنگاری بودند که جمال آسمانی من در آن ها منعکس بود و امروز دست مرگ غباری بر آنها پاشیده و این چنین تار و بی نورشان ساخته است. مشتی از خون منوچهر بر سر و صورت خویش پاشید و روی و موی خود را با خون معشوق خضاب کرد و عشق را از اول سرکش و خونین ساخت. باز گفت حال که تو رفتی جهان و عشق و زیبایی نیز با تو رفت. ای اعجوبه زمان تعجب من از این است که تو رفته ای و هنوز خورشید بر جهان می تابد. چون تو رفتی چنین فرمان داده پیشگویی می کنم: مباد عشقی که بی درد و غم باشد. از این پس دلدادگان عشق را اول آسان یابند ولی به زودی دربند مشکل‌هایش در افتند و چاره ای جز جان سپردن در آن راه نباشد. زهره فرسوده از بار عشق و غمگین از خونریزی آن از جهان بیزار شد و بر ارابه ای از نور سوار گردید و بر فراز آسمانها شتافت و در دل جهان بالا جای گرفت و دیگر بار آهنگ جهان خاکی نکرد.

اشتراک در: