راه میرفت و لبخند میزد

راه می‌رفت و لبخند می‌زد

راه می‌رفت و لبخند می‌زد
چهره‌اش را سروری خوش‌آیند

با گل و نور پیوند می‌زد
خاطراتی خوش‌آیند، انگار

در پی هم می‌آمد به یادش
یادهایی سبکبال، شیرین

سر برون می‌کشید از نهادش
ناگهان قطره اشکی درخشید

بر رُخش، خنده‌اش را فروخورد!
آن گل و نور یک‌باره پژمرد

و آن خوش‌آیند ناگاه افسُرد
یادها یادگاران ِ عمرند

خفته در خاطر ِ آدمیزاد
یاد ِ خوش لذتی دلپذیر است

چون دگر باره از آن کنی یاد
تلخ و شیرین درین یادها هست

کاش شیرین آن بیشتر باد! ‌ –

اشتراک در: